تبليغاتX
دل بي تو بهانه از جهان مي گيرد

دل بي تو بهانه از جهان مي گيرد

احمد شاملو

دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست نازنین

روزگار غریبی است نازنین

و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می‌زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین

روزگار غریبی ست نازنین

و در این بن‌بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت وار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی ست

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اسفند1388ساعت 14:56  توسط اميتيس  | 

ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم ...

 و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 10:22  توسط اميتيس  | 

 خسته ام  از واژه ی عشق و جمله دوستت دارم

در این شهر پر از آدم

خسته از تردید و باور

خسته تر از همیشه ام امروز      

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 10:9  توسط اميتيس  | 

مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای

قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

بازم از پای در انداخته ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان

وز میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول

عاقبت با همه کج با خسته ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار

خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 10:6  توسط اميتيس  | 

بي دل و خسته در اين شهرم و دلداري نيست
 
غم دل با كه توان گفت كه غمخواري نيست
 
شب به بالين من خسته به غير از غم دوست
 
زآشنايان كهن يار و پرستاري نيست
 
يا رب اين شهر چه شهري است كه صد يوسف دل
 
به كلافي بفروشيم و خريداري نيست
 
فكر بهبود خود اي دل بكن از جاي دگر 

كاندر اين شهر طبيب دل بيماري نيست
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 9:55  توسط اميتيس  | 

تيتراژ پاياني سريال دلنوازان (علي لهراسبي)


حال من دست خودم نيست ، دیگه آروم نمی گیرم

دلم از کسی‌ گرفته که می‌خوام براش بمیرم

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه‌ های غم‌ انگیز جدایی

باز لحظه‌ های ناگزیر دل‌ بریدن

بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن

 پای دنیای تو موندم ، مثل عاشق های عالم

تا منو ببخشی آخر ، تا دلت بسوزه کم کم

مثل آینه رو به رومه ، حس با تو بودن من

دارم از دست تو میرم ، عاشقی کن ، منو نشکن

منو نشکن

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه‌ های غم‌ انگیز جدایی

باز لحظه‌ های ناگزیر دل‌ بریدن

بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 14:54  توسط اميتيس  | 

فريدون مشيري

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد!

گر چه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

ازهمان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت بر نگشت!

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن (موسی چمبه)هاست

روزگار مرگ انسانیت است:

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فقان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام

زهرم در پیاله

زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای! جنگل را بیابان می کنند.

دست خون الود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن:

مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن:

یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن:

جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت

مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 10:34  توسط اميتيس  | 

شعر از خسرو گلسرخي

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی اخر کلاسی ها لواشک بین هم تقسیم میکردند

ان یکی در گوشه ای دیگر جوانان ورق میزد

دلم می سوخت به حال او که بیخود های و هوی میکرد

و با ان شور و اشتیاق تساویهای جبری را نشان میداد

با خطی خوانا بر روی تخته

کز ظلمت چو قلب ظالمان و چیره

زندانیان تاریک و غمگین بود

تساوی را توشت و بانگ براورد:

یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان

یک نفر بپا خاست

همیشه یک نفر باید بپاخیزد

به ارامی سخن سرداد

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت

معلم مات بر جای ماند

و او پرسید:

اگر

یک نفر انسان واحد یک بود

بازهم یک با یکی دیگر برابر بود؟

سکوت موحشی بود

و

سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد:

آری بازهم یک با یکی دیگر برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر

یک نفر انسان واحد یک بود

آن که زور داشت بالا بود؟

و آن که قلبی پاک و فاقد از زر پست تر می بود؟

اگر

یک نفر انسان واحد یک بود

این تساوی زیر رو می شد

حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان ومال مفتخوران از کجا آماده میگردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

یک اگر با یک برابر بود

یا که پشتی زیر بار فقر خم میشد؟

یا که زیر ضربت شلاق له میشد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آدمیان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خود بنویسید

یک با یک برابر نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 10:30  توسط اميتيس  | 

غم عشق

ترسم آخر زغم عشق تو دیوانه شوم

 بیخود از خود شوم و راهی میخانه  شوم

 آنقدر جام بنوشم که شوم مست وخراب

 نه دگر دوست شناسم نه دگرجام شراب

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 15:29  توسط اميتيس  | 

آمد و آتش به جانم کرد و رفت ، با محبت امتحانم کرد و رفت

آمد و بنشست و آشوبي به پا ، در ميان دودمانم کرد و رفت

آمد و رويي گشود و شد نهان ، نام خود ورد زبانم کرد و رفت

آمد و برقي شد و جانم بسوخت ، آتشين تر اين بيانم کرد و رفت

آمد و چون آفتي در من فتاد ، سر به سوي آسمانم کرد و رفت 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 12:56  توسط اميتيس  |